صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
هم قبیله عشق
گزیده اشعار
هم قبیله عشق بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۹
 

شیرین شده تمام ِشب از قنـد ِچشم ِتـو 

راهـی نمانـده تـا بـه دمـاونـد چشم ِتـو 

تـا لا بـه لای مـوی بلنـدت رسیـده ام 

مـی آیم از مسیـر ِ کمـربند ِ چشم ِ تــو 

کـی مـی رسم بـه شهر ِبخـارای حاجتم؟ 

تـا جـان دهم بـه پای سمـرقندِ چشم تـو

خورشید ِ آسمان ِ تو هـرگز نـدیده است

سقفی پــر از ستاره همانند ِ چشم ِ تــو 

قلبم چو قلب ِ مـاهـی ِ قرمز درون ِ تُنگ 

در می زند کـه باز رسد بنـد ِ چشم ِ تــو

یک روز ِ جمعه بود به تقویم ِ مشتـری

سرها سپـرده گشت بـه آونـد ِ چشم ِ تو

دیشب که بسته های دعایم حـوالـه شـد 

دستی زدم بـه دست ِ خـداونـد ِ چشم تو

دوربین/پـلان ِ یک/مـکـان/شهر ِ آرزو 

بـرداشت از عـجـایب ِ لبخند ِ چشم تــو

 

علی سعادت خانی

 

هم قبیله عشق شانزدهم خرداد ۱۳۸۹
 

 

 

این همه حرف

به چه کارم می آید؟

برای گفتن دوستت دارم

هفت حرف کافی است...

 

جلیل صفر بیگی

 

 

هم قبیله عشق دوازدهم خرداد ۱۳۸۹
 

 

 

 

بر اهل جهان سر است ، گفتم مادر

او چون گل پر پرست ، گفتــم مادر

ازمدرسه تا به خانـــــه آیی ، نگران

گفتند که بر در اســــت؟ گفتم مادر

***

از شهر غم و قبیلـــــه ی درد است او

درسینـــــــه خود بهار پرورد است او

او زندگی اسـت و زندگانی همه اوست

اسمش شده زن مرد تر از مرداست او

 

علی مظفر

 

 

هم قبیله عشق دهم خرداد ۱۳۸۹
  

امروز قصد داریم چندی از رباعیات استاد جلیل صفربیگی را از کتاب انجیل به روایت جلیل ، با هم بخوانیم:

 

 

 

 

عمری است شبانه روز لبهایت را...

لب باز نکن هنوز لبهایت را...

نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را...

 ***

بی دغدغه هم چنان تو را می بوسم

بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم

آن قدر به بوسه ی تو محتاجم که

یک قافیه در میان تو را می بوسم

***

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفن کمی آغوش برایم بفرست

***

دل می شود از تو قرص با یک بوسه

احوال مرا بپرس با یک بوسه

لبهای تو نسخه ی مرا پیچیدند

صبح و شب و ظهر قرص با یک بوسه

***

مصراع نخست: من تو را می بوسم

در مصرع بعد هم تو را می بوسم

ایراد ندارد! به کسی چه؟اصلن

شعر خودم است من تو را می بوسم

***

وقتی به سلامت است روی لب تو

انگار قیامت است روی لب تو

لب بر لب تو ... دوباره بر می گردم

این بوسه امانت است روی لب تو

***

می آیی و آب می شود تب هایم

مهتاب تمام می شود شب هایم

لب بر لب تو گذاش...بیدار شدم

طعم گس بوسه می دهد لب هایم

***

امروز خراب دیشبم از بوسه

لبریز حرارت و تبم از بوسه

بر روی لبم بدوز لبهایت را

امروز که من لبالبم از بوسه

***

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر

مجنونم و شکل بید دارم دکتر

لبهای من از تب جنون می سوزند

بوسیدگی شدید دارم دکتر

***

راهم راهم راهم راهم راهم

گم گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی ات را بردم

خیام! من از تو معذرت می خواهم!

 

جلیل صفر بیگی

هم قبیله عشق پنجم خرداد ۱۳۸۹

 

از عشق دمیده اند بین من و تو

صد بوسه پریده اند بین من و تو

یک روح شدیم و حیف،با تن هامان

دیوار کشیده اند بین من و تو

 مهدی نیکبخت

***

 بــاغ از تو، ادامه ی بهــارش با من

آوای زلال صد هزارش با من

شبهای قشنگ دوستت دارم را

یکبار بگو هزار بارش با من...

 ایرج زبرست

هم قبیله عشق پنجم خرداد ۱۳۸۹
  

 

 

چندی است که با خواب خودم تنهایم

از چوب تراشیده شده رویایم

تنهایی ام از مرگ به من ارث رسید

من پیر قبیله ی مترسک هایم...

 

 جلیل صفر بیگی

هم قبیله عشق یکم خرداد ۱۳۸۹
 

چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم

از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم 

به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج

چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم 

من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب

من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم

شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است

شبیه بودن گل های بی شمیم به هم

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم

بیا شویم چو خاکستری رها در باد

من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

 

فاضل نظری

 

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت