تبليغاتX
هم قبیله عشق
هم قبیله عشق

همسفر پرستوها...

 



به یاد تو ...
 

 

غروب تب زده ی با تو رو به رو شدنم

شروع شعر و جنون های بی دلیل تنم

 

 بدون آنکه بخواهم ، غزل به پا می شد

 از انعکاس صدایِ « تو را صدا زدنم...»

 

 تمام زندگی ام را به باد می دادم

 که عطر دست تو یک لحظه روی پیرهنم

 

  بماند و همه ی هفته مست آن باشم

 وهی خیال کنم دست های تو، بدنم

 

 که کولیانه در این شهر زنده باشم تا

 که شنبه، با تو در این کوچه ها قدم بزنم

 

 تو رفته ای و به جا مانده تا ابد با من

 جنون ِ شاعری و این دل ِ شکن شکنم

 

وخاطرات تو را دود می کنم  گاهی 

 به یاد ِ روز ِ نفس گیر ِ رو به رو شدنم...

 

 


شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط امیر آقافرینی



خواهی که بفهمی که چرا مجنونم ؟

 

 

مثل دلم اشتباه کن می فهمی

یک لحظه نظر به ماه کن می فهمی

خواهی که بفهمی که چرا مجنونم ؟

در آینه ها نگاه کن، می فهمی ...

 


دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط امیر آقافرینی



آخرین کفن پوشت...

 

مگر که خون من است این که می شود نوشت؟
که پیک اولش این گونه برده از هوشت

کلید دار تویی ای نگاهبان بهشت 
بگیر دست مرا و ببر به آغوشت

کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

سیاه بخت تر از موی سربه زیر تو شد
هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت

شهید اول این بوسه ها منم... برخیز!
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت...

 


شنبه نهم آبان 1388 توسط امیر آقافرینی



یک سو تفاهم...

  

دنیا رو سرم خراب شد وقتی متوجه این حرفا شدم ، اصلا تو این فکرا نبودم ، آخه توی ذهن من چیزی از اون موضوع وجود نداشت ، آخه اصلا نقل این حرفا نبود ، شاید مقصر من بودم ، کار من باعث این برداشت شده بود ولی به جرئت میگم یک سوء تفاهم بود ...

من فکر کردم فهمیده که این حرفا نیست ، چون هرچی فکر می کنم یادم نمیاد من حرفی زده باشم یا رفتاری نشون داده باشم که این طوری بشه برداشت کرد... چون اصلا قصدشو نداشتم... خداییش نمیدونم چی فکر کرده...

خیلی بده آدم توی این شرایط قرار بگیره ، یکی انقدر تو ذهنش واسه خودش خیال بافی بکنه که بیا و ببین...

 پیش خودت چی فکر کردی ؟

واقعا خیال می کنی اینجوریه ؟  فکر نمی کنی خیلی خودتو تحویل گرفتی ؟

یعنی فکر کردی سر سوزنی یاد تو توی ذهن من هست ؟

واقعا عجیبه !!!

از طرز رفتارم باهات اینو نفهمیدی ؟ وقتی که رفتی دیدی که حتی جویای احوالتم نشدم ... چون واسه من اهمیتی نداشت باید از این می فهمیدی که فکر و خیالاتت اشتباهه... بعدشم باز کاری باهات نداشتم ... یعنی واقعا متوجه نشدی؟؟

نمیدونم این نوشته رو بخونی یا نه چون اصلا واسم اهمیت نداره که حتی اینجا واسه لحظاتی هم حضور پیدا کنی ، واسم هیچ تفاوتی نداره ، فقط اینو محض این نوشتم که اگه فکر میکنی تو اینجا چیزی به تو تعلق داره وگاهی اوقات با این خیال اینجا سرک می کشی،  فکر و خیالات پوچت و بریزی دور ... اینجا هیچیش واسه تو نیست... به این امید اینجا پرسه نزن ... آره با خودتم...

شعرای اینجا فقط واسه یه عزیزیه که خودش خوب میدونه همه زند گیمه و با دنیا هم عوضش نمیکنم ، شعرا که هیچی نفسهامم واسه اونه...

 امیدوارم خوب درک کرده باشی و اینو به بقیه هم بگی چون واقعا در اشتباهید...

 

از تلخی واژه ها بگذریم با شعر دهانمان را شیرین کنیم:

 

دریای غمم که پرتلاطم شده ام

در خاطره های کهنه ام گم شده ام

اصلا تو بگو چه بر سرم آمده است !!!

من مرتکب کدام گندم شده ام ؟

خواب از سر من پریده ، اصلا در شهر

انگشت نمای کل مردم شده ام

حق با دل توست شاید از اول هم

من باعث این سوء تفاهم شده ام...

 

 

 

 

نه سیب نه گندم است بین من و تو

بین من و تو گم است بین من و تو

این عشق که دیگران از او می گویند

یک سوء تفاهم است بین من و تو...

 

 


شنبه دوم آبان 1388 توسط امیر آقافرینی



چند نقطه...
 

 

چمن با عطر شب بو، چند نقطه

قناری با پرستو، چند نقطه

نمی دانی چه حالی داشت آن شب

کنار هم ، من و او ...

 


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط امیر آقافرینی



ای کاش تو باشی...

 

 

من : او : تو : چقدر در تلاشند همه

از حادثه سنگ می تراشند همه

بانوی دقیقه های عریان ازل

ای کاش تو باشی و نباشند همه...

 

همیشه نگاهی را دنبال کن که وقتی از آن دور می شوی در انتظار تو باشد...

 


دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط امیر آقافرینی



20 مهرماه روز بزرگداشت حافظ...
 

عشق را از بر بود...

شمس الدين محمد ملقب به لسان الغيب غزلسرای بزرگ و نامی ايران در قرن 8 ميزيست. تاريخ دقيق ولادت وی مشخص نيست شايد حدود سال 727 . گويند پدرش بهاالدين بازرگانی اصفهانی بوده كه در كازرون با زنی از آن محل ازدواج كرده و خيلی زود در ايام كودكی شمس الدين محمد از دنيا رفت. پس از آن حافظ با مادرش زندگی سختی را در پيش گرفت و برای كسب نان به كارهای سخت و توانفرسا پرداخت و به سختی به تحصيل علوم پرداخت و در مجالس درس علما و بزرگان زمان خود حضور يافت.و چون در ايام جوانی حافظ قرآن بود حافظ تلخص كرد.وفات وی در شصت و چند سالگی در سال 792 يا 791 اتفاق افتاد .و پس از وفاتش شخصی به نام محمد گلندام اشعار وی را جمع آوری كرد. حافظ علاوه بر غزلهايش رباعی ،ساقی نامه و مثنوی نيز دارد ولی شهرتش به خاطر غزلهای پرارزش اوست .

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

 


دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط امیر آقافرینی



دست تو...
 

در خواب چراغ تا سحر دستم بود

در خواب کلید هر چه در ، دستم بود

 زیباتر از این خواب ندیدم خوابی

بیدار شدم دست تو در دستم بود...

 


یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط امیر آقافرینی



فقط فقط تو ...
 

 

دیدی که فقط ...فقط  تو  هستی  و  منم

از  چار طرف  دریده  شد   پیرهنم !

زیبایی لامذهبت آن قدر خداست

که مانده ام از تو یا خدا دل بکنم!

 

 


چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط امیر آقافرینی



چشمت قیامت است...
 

 

 

انکحتُ... عشق را و تمام بهار را !
 زوّجتُ... سیب را و درخت انار را !

متّعتُ... خوشه‌خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را !

هذا موکّلی... : غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را !

یک جلد... آیه ‌آیه قرآن! تو سوره‌ای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را !

یک آینه... به گردن من هست... دست توست،
دستی که پاک می‌کند از آن غبار را
 
یک جفت شمع‌دان...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شب‌های تار را !

مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را !

ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگویید صد! ... هزار!
با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را !

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه‌ وار را !

 

 


جمعه دهم مهر 1388 توسط امیر آقافرینی



Blog Skin