
سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد
داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد
«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد
آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد
برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت
خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد
چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی
چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد
زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟
دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد
کاظم بهمنی

آمد به سر قرار تنهایی من
به کوپه ای از قطار تنهایی من
آمد چمدان به دست آرام نشست
تنهایی تو کنار تنهایی من
جلیل صفر بیگی

جامی تهی ام که باده ای نیست مرا
شهری دورم که جاده ای نیست مرا
من ماهی قرمز پس از عیدم که -
جان دارم و استفاده ای نیست مرا
اصغر عظیمی مهر

بیهوده نه از زیاد و کم حرف زدیم
نه لحظه ای از شادی و غم حرف زدیم
تا صبح من و خدا نشستیم و فقط
درباره تنهایی هم حرف زدیم
جلیل صفر بیگی

دل می شود از تو قرص با یک بوسه
احوال مرا بپرس بــــــــــــا یک بوسه
لب های تو نسخه ی مرا پیچیدند
صبح و شب و ظهر، قرص، با یک بوسه!!
جلیل صفربیگی

دلداده و مست و بی قراریم همه
دردیم ، ولی آه نداریم همه
چون ماهی سرخ ، در میان دل تُنگ
دلواپس دیدار بهاریم همه
امیر آقافرینی

روز گرسنگی سرمان را فروختیم
نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم
چون شمع نیم مرده به سوسوی زیستن
پسماندههای پیکرمان را فروختیم
از ترس پیرکش شدنِ ریشهای کثیف
سرشاخه تناورمان را فروختیم
غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص
ما کودکانه باورمان را فروختیم
در چشم گرگ خیره مشو ـ ای پدر! ـ که ما
پیراهن برادرمان را فروختیم
دروازه باز و بسته چه توفیر میکند؟
وقتی نگاه بر درمان را فروختیم
محمدعلی جوشایی

کتاب زندگی را باز کردن
پرستو بودن و پرواز کردن
همه تقدیم چشمانت در این روز
برای زندگی آغاز کردن
ما در سکوت باور دنیا ترانه ایم
موجیم و بازتاب غم این کرانه ایم
با شِکوه خو گرفته و از درد خسته ایم
با هر نفس به آخر قصه روانه ایم
آمال و آرزوی دل ما سکوت شد
مرغی اسیر در قفس این زمانه ایم
باخط سرخ حک شده روی دو بالمان
دلواپس و غریب و بی آشیانه ایم
با عشق توست در قفسم شوق زندگی
ای میهنم کنار تو ما جاودانه ایم
امیر آقافرینی

پابند کفشهای سیاه سفر نشو
یا دست کم بخاطر من دیرتر برو
دارم نگاه می کنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو
کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو
موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -
به به مبارک است :دل خوش - لباس نو
دارند سور وسات عروسی می آورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو
...
هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور که نیستی بمانی ...
ولی نرو
مهدی فرجی

